پنجره/ بالغ صمد زاده

پایگاه خبری خبر ماکو، بخش شعر

پنجره / بالغ صمد زاده

دارم دلی اسیر در آن سوی پنجره

زان شانه می کشم به سر و موی پنجره

گویی دل من است که از غم فسرده است

برگ گلی که ریخت در آن سوی پنجره

دلدار رفت و عالمی از خاطرات ماند

بر بام سایه روشن ابروی پنجره

خالی که بود بر لب دلدار، حالیا

می جویمش زخالک هندوی پنجره

جانم گداخت در عطش وصل بر سراب

در حسرتی شکفته تر از بوی پنجره

تا می کنم روایت ایام عاشقی

شرمنده می شوم همه از روی پنجره

زین وحشت زمانه بفرسود جان من

آیا بود که بگذرم از کوی پنجره؟

دل تنگ و سینه تنگ و جهان تنگ شد مرا

زان سر نهم هنوز به زانوی پنجره

برخیز ” رافقا” و شراب کهن بیار

تا شستشو دهیم جر و جوی پنجره

 

یک نظر بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

17 − هفده =