خبر ماکو – بخش داستان – مردی که عاشق زیارت بود

مدتی بود هوس زیارت به سرش زده بود. در این فکر بود که پس اندازش را برای زیارت کربلا هزینه کند. قرض های بسیاری که داشت مانع از این می شد که دل را به دریا بزند و عازم عراق شود. با یک حساب سرانگشتی نزدیک به ۳ میلیون تومان باید خرج می کرد که به این سفر برود. به این فکر بود که با این ۳ میلیون تومان چه میزان از بدهی هایش را میتوانست صاف کند. همسرش اصرار داست که به این سفر بروند. دائم در گوشش زمزمه می کرد:بالاخره جور میشه قرضامونم می دیم.تو رو خدا بیا بریم کربلا.دلم میخواد بین الحرمین باشم.

حسابی مردد بود. باید بین عشق به زیارت امام حسین و قرض های مردم یکی را انتخاب می کرد.احساس میکرد دادن قرض مردم واجب تر از زیارت است. به خودش می گفت:حق الله را خدا می بخشد اما وای بر حق الناس.

در خواب دید که قرض مردم را نداده و آقایی او را ملامت می کرد. هراسان از خواب بیدار شد و تا صبح به این فکر کرده بود که به زیارت برود یا نه. کلافه شده بود،از یک طرف زنش دائما نق می زد که باید مرا به زیارت ببری و از یک طرف وجدانش اجازه نمی داد که بدون دادن قرض مردم به زیارت برود. پیش خودش گفت: مردم فردا چی می گن ما بریم زیارت؟ مردم نمی گن تو که قرض داشتی چرا به زیارت رفتی؟

با چند نفر هم مشورت کرد که رفتنش به صلاح است یا نرفتنش؟ دادن قرض مردم واجب است یا زیارت رفتن؟ چند نفر تشویقش کردند که به زیارت برود، خدا هم پول قرضهایش را جور می کند. اما عده ای او را منع کردند که باید قرض هایش را بدهد. روحانی محل هم به او توصیه کرده بود که دادن قرض واجب تر و ارجح تر است.

انگار چیزی در درونش تلاطم ایجاد کرده بود.آدمی زاد برخی اوقات نمی تواند به ندای عقلش گوش کند و ندای دل بیشتر جوابگوست. برای خودش دلیل تراشی میکرد. می گفت: امام حسین هم اگر به منطق عقلش بود نباید به کربلا می رفت ولی به ندای درونش گوش داد. این طرز تفکر را نمی دانست از کجا یاد گرفته بود.از این مساله بی خبر بود که اتفاقا کار امام حسین سرشار از منطق بود. مگر می شود با عقل و منطق سطحی قیام کربلا را تحلیل کرد. مگر قیام کربلا بدون عقل و منطق و صرفا به دلیل ندای دل حضرت صورت گرفته بود.

چند نفر در مورد این تفکر ملامتش کردند اما باز هم تردید و دو دلی در درونش ریشه داشت. نمی توانست دل از زیارت بکند. شاید این تنها فرصت او برای رفتن به کربلا بود اما در کنار این آخرین فرصت مساله مهم قرض خلق الله مطرح بود.

صبح که از خواب بیدار شد تصمیمش را گرفته بود. تصمیم گرفت قرض های مردم را بدهد و زیارت را به موعدی دیگر موکول کند. همسرش هرچه در مورد دلیل این تصمیم پرسید جواب روشنی نگرفت. فقط متوجه شد که خوابی زیبا او را به گرفتن این تصمیم تشویق کرد. همسرش اما بهانه میکرد و می گفت: تو فقط به خاطر یه خواب نمی خوای بری زیارت؟ واقعا عقل و منطقت چی شده؟

بی توجه به تمام این حرف ها از خانه بیرون زد تا در اولین فرصت دیونش را به ملت بپردازد. ظهر با رویی گشاده وارد خانه شدو داد زد: بالاخره تموم شد. قرضامو دادم. خدایا شکرت.

همسرش نیز که دیگر جایی برای ابراز مخالفت پیدا نکرد خوشحال به استقبالش رفت و در شادی او شریک شد.

همسرش شب درخواب دید که زائر حرم حسینی شده است و در بین الحرمین سجده شکر بر جای آورده است.

هیچ کس از محتوای خواب مرد با خبر نشد اما هرچه بود شادمانی را برای او به بار آورد.

Likes(0)Dislikes(0)

این خبر را به اشتراک بگذارید :