زندگی نامه حجت الاسلام و المسلمین سید حیدر موسوی/قسمت چهارم

به گزارش پایگاه خبری خبر ماکو، زندگی نامه حجت الاسلام و المسلمین سید حیدر موسوی / قسمت چهارم (به قلم میر نظیر موسوی)
نیم قرن تاریخ سیاسی شفاهی ماکو
﴿ روزگاران رند ﴾
با قطع پیوند از تعلقات خودی تا قطع پیوند از خود و این دنیای فانی، خط سیری شگرف و پر خطر بود که این روستا زاده را طی عمری که از شصت و شش سال تجاوز نکرد، در طول مجاهدهای عمر کاه و طاقت آزمایی، از مقامات تبتل تا فناء للله و ملاقات خدا عروج داد و هرگز وی را مفتون و مغرور مقامات دنیوی خویش نداشت. این عروج روحانی در وی از همان دوران کودکی همراه بود و تولد وی در سنین بالای پنجاه سال والدین، برای وی خط زندگی را فرا میخواند که برای خود مأموریتی برای پرواز به سوی خدا ازبین انبوه خلق و خدمت بدانان در چشم داشت.
محیط روحانی خانه و نحوه زیست ساده روستا – از پرواز در دنیای فرشتگان و ارواح و دنیای ستارگان، سالهای کودکی او را گرم و شاداب و پرجاذبه میکرد. روزگاران رند – روستای زادگاه وی – به سبب طبیعت زیبا و وجود جویباران در آن بسیار پر رونق بود و مردم از گوشه و کنار و دور و نزدیک راهی آن بودند تا در آسیابهای آبی آن، محصول کشت یک سال خود را به دست آسیابان دهند و لختی در بازار پر رونق آن سالهای دور رند، به گشت و گذار و تجارت و مبادله دست زنند. تجربه روزینه و دیدن افراد متفاوت در مغازههای رند و معامله با آنان، اندیشه وی را از دنیای غیب به حس، و از حس به غیب دائم در تردد قرار میداد و نحوه رفتار با مردم و گذشت و سعه صدر با خلق را با عبادت پروردگار عجین میکرد.
کودک ته طغاری سادات رند، میر حیدر نام داشت که مورد مهر و علاقه والدین بود. نیمههای هر شب مادر با درخواست وی بلند شده و از روی عشق و محبت ایشان را با غذای درخواست شده وی تغذیه میکرد. پدر از سادات موسوی بود که از دو نسل قبل در روستا ساکن و مورد احترام اهالی روستای رند بود. مادر از اهالی روستای هاسون و دختر معصوم صادق زاده از همراهان مرحوم حبیب بود که در ماجرای اعزام قشون ماکو توسط سردار برای مقابله با مشروطه خواهان، بر علیه سردار و در حمایت از مشروطه جنگیده بود و گلولهای نیز بر پایش اصابت کرده بود. ولی حبیب شهید راه مشروطه شد و معصوم از غائله گریخت و خود را نجات داد.
میرنظیر پدر میرحیدر فردی متدین و محب اهل بیت و در روستا به تقوا معرف بود. اهالی روستا وی را صاحب کرامات میدانستند و حکایاتی چند غرق در افسانه و بر ساخته اعتقادات عامه از وی نقل است. نقل است که وی عازم کربلا بود و در بین راه به وقت نماز از راننده تقاضای توقف برای ادای نماز میکند که با جواب منفی مواجه میشود. بعد از مدتی اتوبوس حامل زائران کربلا خراب میشود. آقا سید از فرصت استفاده و نماز بجای میآورد. تا زمان اتمام نماز راننده قادر به تعمیر ماشین نمیشود. به محض اتمام نماز، آقا سید وقتی سوار اتوبوس میشود به راننده میگوید که راه بیفتد که بلافاصله ماشین با اولین استارت روشن میشود. ویا نقل است که خانه آقا سید نظیر اوجاق بود و حتی حیوانات هم بدانجا میآمدند. یکی از این حیوانات مارهایی بودند که در کاه دان خانه معمولاً حضور داشتند و هرگز آسیبی به اهالی خانه نرساندند و کشتن آن مارها در خانه هرگز جایز نبود و تا آقا سید بود کسی با آنها کاری نداشت. اگر از کاه دان خارج میشدند وی با جارو آنها را به جای اولشان هدایت میکرد.
روی این اعتقادات و همچنین انتساب به خاندان سیادت، خانه آقا سید نظیر محل حل اختلافات و رجوع مردم روستا بود. همچنین به علت رونق هر روزه روستا مسافرانی از شهرها و روستاهای دور و نزدیک ساکن خانه میشدند. نشست و برخاست با افراد گونه گون در آن محیط روحانی خانه و مشاهده اخلاق زاهدانه پدر و شنیدن و دیدن درد و آرزوهای مردمان میهمان خانه، تاثیری شگرف در روح و جان آن کودک خردسال – میر حیدر داشت که تا آخر عمر با وی هراه بود.
فضای دوگانه درون و برون خانه، معمای زندگی را برای آن طفل خردسال دوچندان میکرد و علاقه به دانستن و علم و دانش را در وی فزون مینمود. فضای انس و خشیت الهی و رؤیا گونه خانه با فضای رقابت و وسیع و واقع گون برون جدا بود. مشاهده تقوا و کم حرفی پدر در مقابل حرص و آز، ناز و نعمت درد و رنج و پرحرفی و قیل و قال بازار و مردمان برون، در او احساس نگرانی، ناخرسندی و شگفتی پدید میآورد.
از یک سو مشاهده درد و رنج ناشی از کهولت سن والدین، در وی علاقه به علوم دنیوی چون پزشکی را موجب میشد و از سوی دیگر سکونت عالمان دین در خانه پدری که در ماههای محرم و صفر برای تبلیغ دین در آن دیار صورت میگرفت و مشاهده تکریم و اعتقاد اهالی نسبت بدانان و جواب یافتن سؤالات خود، علاقه به تحصیل علوم دینی را در وی بر میانگیخت. این چنین بود که میر حیدر دوران خردسالی را طی و قدم در راه تحصیل علم و دانش گداشته و وارد مکتب خانه شد.
امنیت موجود در ایران برای شیعیان به خصوص سادات، یکی از عمدهترین دلایل این مهاجرتهاست. ایران، دور از دسترس حکومتهایی بود که مرکز آنها در شام و یا عراق قرار داشت. فشارهای عباسیان و قبل از آنها امویان، باعث شد تا آنها، بدین مناطق مهاجرت کنند. از میان علویین، کسانی که در قیامهایی چون قیام «زید»، «محمد بن عبدالله»، «ابراهیم بن عبدالله» و «حسین بن علی» (شهید فخ) شرکت کرده بودند، احساس خطر بیشتری میکردند. آنها، یا همچون «ادریس بن عبدالله» به شمال آفریقا و یا مانند «یحیی بن زید» و «یحیی بن عبدالله»، به مناطق شرقی یعنی ایران، متواری میشدند. دلیل دیگر مهاجرت آنها، همان دلیلی بود که سایر اعراب را به این مناطق، جذب میکرد. رفاهی که این شهرها، میتوانست دربرداشته باشد برای عدهای از آنها، قابل توجه بود. یکی از دلایل آمدن آنها پس از این ماجرا، «جذب نیرو» برای «قیام» بوده است. مردم ایران که یک بار به هنگام روی کار آمدن عباسیان، علاقه خود را جهت «تغییر حاکمیت» عربها نشان داده و امتحان خوبی نیز داده بودند.
اما مهمترین دلیلی که میتوان بر کثرت سادات موسوی داشت تمایلات مأمون خلیفه عباسی بود که از امام علی بن موسی الرضا (ع) برای ولی عهدی به خراسان ایشان را فرا خواند. پس از این ماجرا با آمدن حضرت علی بن موسی علیه السلام به ایران، گروههایی از «سادات»، راهی ایران شدند. تسامح مأمون در مقابل سخت گیری پدرش هارون الرشید، نبست به سادات، در رشد و سربلندی و افزایش علویان، تأثیر بسزایی داشت. او گر چه با قیامهای آنها به شدت برخورد کرد، اما در حالت عادی به علت اعتقادی که به برتری حضرت علی بر سایر خلفا داشت، نسبت به علویین نیز احترام زیادی گذاشت. با این حال در اواخر، سیاست او، کاملاً نسبت به این افراد که در هر حال حکومت عباسیان را تهدید میکردند، عوض شده بود. آمدن حضرت فاطمه معصومه (س) به ایران از جمله، مهاجرتهایی بوده که در رابطه با آمدن علی بن موسی (ع) به ایران صورت گرفته است. از این رو برادران و خواهران امام رضا که در واقع فرزندان امام موسی کاظم بودند به ایران مهاجرت نمودند و باعث افزایش سادات منسوب به این امام شدند که امروزه سادات موسوی تعداد قابل توجهی در ایران هستند.










